♥ عشق و عاشقی ♥

(¯`*•. مطالب عاشقانه غمگین .... غمکده .•*´¯)

تو چه میفهمی

حال و روز

کسی را که دیگر هیـــــــــــچ

نگاهی

دلش را نمی لرزاند..؟!!!




مـُـرور میــــ ــــــــکنـَم ..

خاطِراتِــــمـــان را

امـــــا مَگر ..

کـُپـــی برابـَـر اَصـــــــل میشــَـــوَد ؟!

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 12:59 توسط رضا|

 

غرق دردم، ولی می خندم



خنده ای که تلخیش را فقط خودم می دانم و خدای من



بدتر از ناله ی کودک از مادر بریده شده



عمق درد من دیدنی نیست



تلاش بیهوده نکن برای دلداری دادنم



اگر راست میگویی مرا بشناس




بهانه هایم را


لج کردنم را


بچه شدنم را


کج خلق شدنم را




تو اصلا میدانی با خود درگیر بودن یعنی چی ؟؟



وقتی دلت بخواهد اما شرایط بگوید بیخود ...



وقتی پرباشی از هوای خواستن



اما هراس از آینده و سوزن تقدیر



چهار ستون بدنت را بلرزاند



این است سهم این روزهای من ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 21:30 توسط رضا|

 

دیروز و فردا هر دو نامردند ...!

دیروز با خاطراتش

و

فردا با وعده هایش ...مرا فریب دادند

تا

نفهمم امروزم چگونه گذشت

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 19:46 توسط رضا|

ميگـــــن : چــــــــرا ؟

ميــگــــم : چــــون نخــــــــواستـــــــــــ

مــــي پـــرســـن : دلــــــــيلــش ؟

ميگـــــم : نــــــــــــــــميــدونـ ــم

ميگـــن چــــــــيه ؟

ميــگـــم نمــــي تــــونستــــــــــ

جـــوابــــم ســــــــــــكوت استـــــــــــ

دوبـــاره چــــــــرا ؟ چــــــــرا ؟ چــــــــرا ؟

فـــــريـــاد مــــي كشـــــم

چـــــون از اوّلــــم دوستـــــم نداشتـــــــــــ ...

 
  

یک نفر آمد صدایم کرد و رفت

با صدایش آشنایم کرد و رفت

نوبت اوج رفاقت که رسید

ناگهان تنها رهایم کرد و رفت
نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 6:43 توسط رضا|

می خواهی بروی؟

بهانه می خواهی؟

بگذار من بهانه را دستت دهم

برو...

هرکس پرسید چرا؟

بگو لجوج بود!

همیشه سر سختانه عاشقم بود

بگو فریاد میزد!

همه جا فریاد میزد که مرا می خواهد

بگو دروغ می گفت!

میگفت هرگز ناراحتم نکردی

بگو درگیر بود!

همیشه درگیر افسون نگاهم بود

بگو بی احساس بود!

به همه ی فریادها، توهین ها و اخم هایم فقط لبخند میزد

بگو او نخواست!

نخواست کسی جز من در دلش خانه کند...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 12:15 توسط رضا|

 

دوباره دستامو تو رد کردی رفتی

بازم به احساسم تو بد کردی رفتی

به این دل خونم به چشم گریونم

چه بد کردی رفتــــی

♫♫♫ 

نگفتی قلب من نباشی میمیره

نباشی این خونه بدجوری دلگیره

تموم دنیامی ، همون که میخوامی

پای دلم گـــــیره

♫♫♫

قسم به این دلی که تو کردی تیکه تیکه

به همین اشکایی که میریزه چیکه چیکه

بدون عزیزم همیشه هیچوقت تورو نمی بخشم

قسم به دردایی که با رفتن کردی سهمم

اگه بیای بیفتی به دست و پای قلبم

بدون عزیزم هیچوقت تورو نمی بخشم

♫♫♫

یه دنیا احساسو تو چشمام ندیدی

که اینهمه ساده ازم دست کشیدی

مگه کمتر از گل ازم چی شنیدی

چی شد که دل کندی

تا دیروز که با من تو همصدا بودی

قدم قدم با من تو پا به پا بودی

کنار من از غم همش جدا بودی

چی شد که دل کندی

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 11:54 توسط رضا|

 
من صدایِ سبزِ خاکِ سُـربـی ام

صدایی که خنجرش رو به خداست

صدایـی که تــویِ بُهتِ شبِ دشـت

نعره ای نیست، ولی اوج یک صداست



رفته‌ای

و تنها خاطره‌ای که به جا مانده

دست‌های من هستند

نمی‌توانم دور بریزم‌شان
نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 16:33 توسط رضا|

 



بعضی وقتهــآ..

از شدت دلتنگیــــ ،

گریهــ کهــــ هیچ...!!!

دلــ♥ــَت می خــوآهــَد ؛

هــآی هــــآی بمیــــری...!
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 17:28 توسط رضا|



وقتی دو قلب برای یکدیگر بتپد،

هیچ فاصله ای دور نیست،

هیچ زمانی زیاد نیست

و هیچ عشق دیگری

نمی تواند آن دو را از هم دور کند.

محـــــــکم ترین برهـــــان عــــــشق، اعتـــــــــماد است..
نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 18:35 توسط رضا|

 

بعضی وقتا هست که دوست داری کنـــــــــــــــــارت باشه

و محکــــــــــــم بغلت کنه بذاره اشک بریزی

راحت شی بعد آروم در گوشت بگه:

" دیــــوونه مــن که باهاتــــم "


 
دلـَ ــمــ

رُمـآن عاشقانهـ می خــواهـَـد

که تـــ ـو آن دخترک بالآ بلــ ـنـد ِ

زیبا رویش بـآشی

و مَـ ـن پسرکی سر بـه هـَـ ـوا

کــ ه با تمـآمـِ سر بـه هــ ـوا بودن هایـَش

به راه آورد تـــو و دلــَ ـت را.
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 19:1 توسط رضا|

آينده مون ،آينده ای  روشن

                                حرف جدای رو نزن با من

فردای خوبی پيش رومونه

                                 دنيا به رفتار تو مديونه

حالا كه خوبيت عاشقم كرده

                                اين عاشق دور تو ميگرده

از هر كس و هر چيز بهتر باش

                                با من از اين هم مهربونتر باش

تركم نكن

                من بی تو بيمارم

ديوونه وار

                   دوست دارم

من پيشتم

                   تنهات نميزارم

تابا منی هيچكی نميتونه

                              قلب  تورو  از غم بلرزونه

تا با منی پشت سرت كوهه

                              روزهای تو بی درد و اندوهه

هرچی كه تو دستامه ميـبخشم

                              دنيای من شعرامه ميـبخشم

ميـبخشم از عمرم به تو حتی

                               وفتی نباشی ميرم از دنيا

تركم نكن

             من بی تو بيمارم

ديوونه وار

               دوست دارم

من پيشتم

              تنهات نميزارم

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 11:15 توسط رضا|

آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم

آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی

بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی ، جایی که برایت سرچشمه آرامش است

آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت

بگذار لبهایت را بر روی لبانم ، حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت

خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو

دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو

محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت

چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من

قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است

آرامم ، میدانم اینک کجا هستم ، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را        

 میکشیدم و هر زمان خوابش را میدیدم آن خواب برایم یک رویای شیرین بود....

در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه میدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم در چه حالی ام

تنها میدانم حالم از این بهتر نمیشود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمیشود

گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت

عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی      

 دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه

خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم

نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 0:38 توسط رضا|

 

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی


با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی


همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل


ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست


ای جان من ،مهربانی و محبتهایت،وفاداری و عشق این روزهایت،امیدی است برای خوشبختی فردایت


میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیای بی همتایت


هوای تو را میخواهم در این حال دلتنگی،امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به یادماندنی


همنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقم همزبانمی، ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام 

 

 را میگویم حرفی نمانده جز سکوت بین من و چشمانت، که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند


چه با شوق میخوانم چشمانت را و چه عاشقانه گرفته ایم دستهای هم را گفتی دستهایم گرم است، گفتم عزیزم


 این چشمهای تو است که مرا به آتش کشیده است همه ی دنیا فریاد عشق ما را شنیده است،


هنوز هم نگاهم به نگاهت دوخته است،


چقدر قلبت زیباست...


چه بی انتهاست قصر عشق تو و من چه خوشبختم از اینکه اینجا هستم ، در کنار تو


تویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر


میخوانمت تا دلم آرام بماند

نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 13:55 توسط رضا|

 

 

دلم کو؟

دلم را در کدام جاده جا گذاشته ام؟

جاده ی عشق؟!

دلم در دست کیست؟

دلم را چه کسی برداشته؟

تو...؟!

من دلم در دست توست؟!

ولی الان که دیگر دیر است...

من مدت هاست از این جاده گذر کرده ام...

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 21:48 توسط رضا|

 

رفتم

بی خبر از تو

بی خبر از روزگاری که دلم را از دلت جدا کرد

این جا نفسی نیست که بی تو آن را خواست

واین جا بی تو رنگی بالاتر از سیاهی دارد

دلگیرم از این خاطره ها

دلسردم از این فاصله ها

دل نگرونم نباش عشق من

غریبی جایت را برایم پر کرده است...

 

نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 9:23 توسط رضا|


چه لذتی داره صبح تو بغل عشقت چشاتو واکنی

و بوسه بارونش کنی

صورتتو ببری نزدیک صورتش گرمی نفساتو رو پوستش حس کنی

لبخند بزنی و بگی

صبح بخیــــــــــــر عزیز دلـــــــــــــــــــــم




نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 16:38 توسط رضا|

من این شب زنده داری را دوست دارم

من این پریشانی را دوست دارم

بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم

گذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم

چه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم ، این تکرار لحظه های با تو بودن

را دوست دارم

بی قرارم ، ساختم با دوری ات ، نشستم به انتظار آمدنت ، من این انتظارها و بی قراریها را

دوست دارم

چونکه تو را دارم ، چون به عشق تو بی قرارم، به عشق تو اینجا مثل یک پرنده ی گرفتارم

به عشق تو نشسته ام در برابر غروب ، این غروب را با تمام تلخی هایش دوست دارم

من این نامهربانی هایت را دوست دارم ، هر چه سرد باشی با دلم، من این سرمای وجودت را نیز دوست دارم
من این بی محبتی هایت را دوست دارم ، هر چه عذابم دهی ، من آزار و اذیتهایت را دوست

دارم

هر چه با دلم بازی کنی ، من این بازی را دوست دارم

مرا در به در کوچه پس کوچه های دلت کردی ، من این در به دری را دوست دارم

مرا نترسان از رفتنت ، مرا نرجان از شکستنت ، بهانه هم بگیری برایم ، بهانه هایت را

دوست دارم

من این اشکهایی که میریزد از چشمانم را دوست دارم ، آن نگاه های سردت را دوست دارم

بی خیالی هایت را دوست دارم ، اینکه نمیایی به دیدارم هم بماند،غرورت را نیز دوست دارم....

تو یک سو باشی و تمام غمهای دنیا هم همان سو، من تو را با تمام غمهایت دوست دارم....

هر چه بگویی دوست دارم ، هر چه باشی دوست دارم ، مرا دوست نداشته باشی ، من دوستت

دارم

من این ابر بی باران را دوست دارم ، من این کویر خشک و بی جان را دوست دارم، این شاخه

خشکیده و بی گل را دوست دارم ، من اینجا و آنجا همه جا را با تو دوست دارم....

من این شب زنده داری را دوست دارم

اگر با تو بودن خطا است و من گناهکار ،من گناه کردن را با تو دوست دارم...

بی مهری هایت به حساب دلم ، اشکهایم را که در می آوری نیز به حساب چشمانم من این

حساب اشتباه را دوست دارم....

نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 19:49 توسط رضا|



Design By : P I C H A K . N E T